همی
ب سوی تهران خانه ی دخی خاله شتافتیم درشام واقعه ای بسیـــــ زیبا،رمانتیک،غیر
قابل باور برایمان رخ بنمود در شام من ودخی خاله شاممان را زودتر از بقیه میل
بنمودیم وبا ظرف هایمان ب سوی مطبخ همیـ شتافتیم تا ظرف هایمان را شستشو بنموییم
مادر بسی گرامی و خاله محترمه مکرمه روی ب ما برگرداندند
وهمی عارض شدندی : ای طفلان!بر جایتان همی بنشینید و همی زحمت نکشید
من و دخی خاله فرمودیم:ای مادران گرامی چه بر سرتان آمده
ک مارا از کمک کردن ب خودتان عفو مینمایید؟این دو خواهر همی فرمودند:ای فرزندان زحمت
کش برجایتان بنشینید وهمی سخنان مارا گوش فرا دهید !!!!!!!!!!!
ما نیز در حالی ب سر میبردیم ک شاخهایمان بسی بلند شده
بودند وافق را میشکافتندی !!!
مادرانمان را چه شده است آیا؟گویا؟ولی؟اما؟اگر؟همانا؟
در روز هایی ک ما بسی خسته و فسرده بودیم بر ما همی
میگفتید:همی تن های لشتان را تکانی داده وکمکی برسانید
حالا ک ما را حسی بس عجیب دست داده تا شما را یاری برسانیم چرا ما را منع
میفرمایید ؟
گویا از افق چیزی بر سرشان فرود آمده !!!!!!!!!!
من همی در حیرت بسر میبردم و در همان اثنا از شاخهای
بسیـــــــ دراز دخی خاله ب سوی افق
شتافتم و در افق همی محو شدم.
از اقبال بدم افق مملو از مسافر بودندی و من نیز
مجبور شدندی تا از افق سرفکنده بازگشته و ب شستشویم همی ادامه دهم